X
تبلیغات
گنجشگک اشی مشی

گنجشگک اشی مشی
آخرين مطالب
دیروز نمایشگاه مطبوعات میزبان ما بود . نمایشگاهی که هیچ شباهتی به سال های گذشته نداشت و گویی خاک مرده به آن پاچیده  بودند ! غیبت دفتر یادداشت نظرات در بعضی روزنامه ها و هفته نامه ها مانند کیهان و یالثارت الحسین و یا جای خالی روزنامه ها و هفته نامه های اصلاح طلب امسال بدجور تو چشم میزد .

امسال بازهم حسرت سال هایی را خوردیم که نمایشگاه مطبوعات بهترین مکان بود برای گفتمان بین تفکرات و اندیشه ها !


گنجشگ نوشت ها :

۱- از تمام دوستانی که در بازی وبلاگی شرکت کردند ، تشکر مبسوط می نماییم .

۲- یه تبریک خدمت سید محمد خاتمی برای دریافت جایزه گفت گوی تمدن ها در سال ۲۰۰۹ .

۳- دلمان هوای رفتن دارد ، شما شرکت هوایی آشنا سراغ ندارید ؟

۴-اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد

آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا
صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را
روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

[ پنجشنبه سی ام مهر 1388 ] [ 19:12 ] [ مصطفی ]
عمه سادات سلام علیک  ( میلاد حضرت معصومه رو خدمت همه دوستان تبریک میگم )


و اما تشبیهات شما

۱- آنه : همیشه دوس داشتم وسعت داشته باشم مث اسمون پهناور بی ابر و ابی صاف صاف


۲- خاتون خاله : من شبیه کبریت سوخته میباشم!


۳-آبجی راضیه :یکبار یک بنده خدایی توصیفی از من کرد که فکر میکنم بهترین توصیف من در یک کلمه است ... من مثل "بین الطلوعین" هستم ...
تکلیفم با خودم معلوم نیست ... نه به سیاهی شبم و نه به سفیدی صبح ... نه اونقدر حال و روزم خوبه که مشعوف باشم و راضی و نه اونقدر بد که ناامید باشم و دلسرد ... نه اونقدر احساس خوشبختی میکنم که با سرعت در مسیر رشد زندگی پیش برم و نه اونقدر احساس بدبختی که دست به انتحار بزنم ...
نه اونقدر شاکر وصبورم که سر به سجده بسایم و نه اونقدر کافر و ناشکیب که دست از خدا بکشم ...
من همینم که هستم ... آدمی معمولی و تنها و خسته و نگران و در نیمه راه که به دنبال ریسمانی برای چنگ انداختن میگرده ...


۴- پرواز : فکر کنم بیشتر شبیه دریا باشم که دیر طوفانی میشه اما وقتی میشه دیگه...



۵-فرزانه :من فکر کنم یه رودخانه تقریبا کوچکم از اون رودخونه ها که با یه پرش ازشون رد میشی ولی همیشه سرجاشون هستن کفم هم سنگریزه است آخرش هم از یه آبشار تقریبا کوچیک میریزم به یه رودخونه حسابی بزرگ و بعد هم دریا و شدیدا در دنیایرودخونه ایخودم معتقدم که آب را گل نکنیم خوبه؟


۶- زبون دراز :من فکر میکنم شبیه دریام

چون گاهی وقتا ارومم و کاری به کار کسی ندارم اما بعضی وقتا طوفانی میشم یهو
دیگه معلوم نیس چی میشه شاید یکی دونفرم همینطوری درسته قورت دادم


۷- Best friend118 : کوپنی که خرج شده


۹- تروی : (ز ایشون تلفنی پرسیدم ) من شبیه شرکم

 


۱۰- نون اول نامه :من.. شاید کوه آتشفشانی.. تا ساکته، ساکته و همه می گن چه محکم ایستاده! ولی بعد از سر حد سکوتش، آتشفشان کنه...

 


۱۱-دختر مشرقی :

من فکر میکنم شبیه شبیه دریا طوفانی شدن یا آروم بودنم مشخص نیست
غیر قابل پیش بینی و پر از رمز وراز

 


۱۲-دلنویس : شاید مثل درخت باشم
کم حرف و ساکت
بی کینه که به هیزم شکن هم سایه اش رو هدیه می کنه و میوه ای اگه داشته باشه از کسی دریغ نمی کنه
تواضع داره و سرش پایینه (خیلی از خودم تعریف کردم ) ولی خب مثل درخت تنبل و بی تحرکم و بعضی وقتها هیچ میوه ای ندارم و برگهام هم میریزه و میرم به خواب زمستانی ! برای همین هم اینقدر دیر شد!

 


گنجشگ نوشت ها :

   
  اگر تو داري عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش

بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني

***
اي خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا

قصه موش و گربه منظوم
گوش كن همچو در غلطانا

از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها بكرمانا

شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا

از غريوش بوقت غريدن
شير درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا

روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا

در پس خم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا

ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا

سر بخم بر نهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا

گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا

گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود رو برو بميدانا

گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا

موش گفتا كه من غلام تو ام
عفو كن از من اين گناهانا

گربه گفتا دروغ كمتر گوي
نخورم من فريب و مكرانا

مي شنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين ... مسلمانا

گربه آن ومش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا

دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا

بار الها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا

بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا بحدي كه گشت گريانا

موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا

كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا

اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزيده برجستند
هر يكي تحفه هاي الوانا

آن يكي شيه شراب به كف
وآن دگر بره هاي بريانا

آن يكي طشتكي پر از كشمش
و آن دگر يك طبق ز خرمانا

آن يكي ظرفي از پنير بدست
وآن دگر ماست با كره نانا

آن يكي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليموي عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا

لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا

گربه چون موشكان بديد بخواند
رزقكم في السماء حقانا

من گرسنه بسي بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

هر كه كار خدا كند بيقين
روزيش ميشود فراوانا

بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا

موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز بروز ميدانا

پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا

دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك بدندان چو شير غرانا

آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا

پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا

موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا

خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا

بعد از آن متفق شدند كه ما
مي رويم پاي تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خويش كنيم
از ستم هاي خيل گربانا

شاه موشان نشسته بود بتخت
ديد از دور خيل موشانا

همه يكبار كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا

سالي يك دانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا

اين زمان پنج پنج مي گيرد
چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا

من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا

بعد يك هفته لشكري آراست
سيصد و سي هزار موشانا

همه با نيزها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا

فوج هاي پياده از يك سو
تيغ ها در ميان جولانا

چونكه جمع آوري لشكر شد
از خراسان و رشت و گيلانا

يكه موشي وزير كشور بود
هوشمند و دلير و فطانا

گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به هر كرمانا

يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا

موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا

نرم نرمك بگربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا

خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا

يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش به جنگانا

گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا

ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشكر معظمي ز گربانا

گربه هاي يراق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا

لشكر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا

لشكر موشها ز راه كوير
لشكر گربه از كهستانا

در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا

آن قدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا

حمله ي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا

موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سر نگون ز زينانا

الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا

موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فيل سوار
لشكر از پيش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا

شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ رو سياه نادانا

گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا

همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا

موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا

لشكر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا

از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن و تاج و تخت و ايوانا

هست اين قصۀ عجيب وغريب
يــادگــــار عبيــــد زاكــانـــــا

***

جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه بر خواندن
مدعا فهم كن پسر جانا

[ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ] [ 22:7 ] [ مصطفی ]
سلام

میخوام امروز به یک بازی وبلاگی دعوتتون کنم . بازیی که با بقیه بازی های وبلاگی فرق داره و اصلا قرار نیست شما تووبلاگتون درباره یک موضوع خاص فکر کنید یا به خودتون زحمت نوشتن متنی رو بدید ، بلکه من ازتون میخوام درباره خودتون نظر بدهید .

تا حالا شده فکر کنید شبیه چه چیزی هستید ؟ مثلا دریا ، جنگل ، کوه ، بارون ، سیب و.....

امروز میخوام خودتون تشبیه کنید به هر چیزی که فکر می کنید به اون نزدیک هستید !

مثلا خود من ، فکر کنم خیلی شبیه ابر باشم !

بعضی وقت ها بارونی بعضی وقت ها خشک . البته همیشه سعی کردم ایر بهار باشم و در حال بارش و تا حالا نزاشتم کسی برای بارش بارونم دست به دامن نماز بارون بشه !

 

 

قواعد بازی نوشت :

۱- این پست تا دوروز یا احتمالا سه روز پابرجاست . پس قشنگ میتوانید فکر کنید .

۲-تشبیهات خودتون  درباره خودتون رو خصوصی برام بفرستید که من در پست بعدی از آن ها استفاده کنم .

۳- لطفا خوب فکر کنید .


گنجشگ نوشت ها :

۱- یه بار علیرضا افتخاری گفت : روی این پک های موسیقی بزنید این آهنگ کی باید گوش بدید . مثلا صبح ،غروب ، شب ، امروز معنی این حرف فهمیدم !

نزدیک های ساعت ۷ صبح سوار بر ماشین یک جوان محترم ، در حال رفتن به مترو بودم . این عزیز دل ناگهان ضبط ماشین رو روشن کرد: (( چقدر تو خوشگلی پدر سوخته )) !

صبح اول صبح تاهمن الان مشغول هد زدن و به خوشگلیه پارمیدا فکر کردند !

۲- زیبا ترین سیاستمداران جهان معرفی شدند که در راس اون ها نخست وزیر اکراین وجود داره . خانوم یولیا تیموشنکو ، انصاف سیاستمدار خوش لباس و خوش چهره ای هستند .

اما نکته جالب اینکه احمدی نژاد در رتبه ۴۸ قرار گرفته اند .

اگر روزی روزگاری ، ردای سیاست  بر قامت مانشست فکر کنم نفر اول این لیست بشم !

۳- يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسّه بود.


زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ باهار گريه مي كردن پريا.


گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...

« ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسّه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟»

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا


« ـ پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!


امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« ـ شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره ...»
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسّه
دَراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.


آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمي دونين پريا! [
دَرِ برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسّه ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون !»...

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
*
« ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسّه مي گف
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...

دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟»

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...

شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:

« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:


خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!


ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.


از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.


از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم


ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم


سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم...»
*
بالا رفتيم دوغ بود
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ي ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

[ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ] [ 11:30 ] [ مصطفی ]
این روزها میخوام با یکی هم دردی کنم !

شما یکی رو پیشنهاد بدید .


گنجشگ نوشت ها :

۱- چی  می مونه توی دنیا

غیر یه بدی یه خوبی

دوتا گلدون یه گلاب پاش

یه کتاب روی رحل چوبی

مشت یاسی که می ریزی

روی جانماز مادر

گل مریمی که روزی

روی سنگی می شه پر پر

توی آئینه نگاه کن

می گه فرصتی نمونده

[ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ] [ 13:40 ] [ مصطفی ]
گفته بودم که کتاب قانون هم دچار میمیزی های عجیب غریب شده . حالا گوش کنید .

چیزی حدود سی دقیقه از این فیلم به کل حذف شده ! کلا قیچی برداشتن نگاتیو بریدن .

این خانوم دارین خمسه یه دختر خانوم لبنانی فرانسویه ، که تو فیلم یهو مسلمون میشه ولی مثل اینکه مسلمون شدن ایشون جریانات داشته که جریاناتش حذف شده !

بعد دوران نامزدی ایشون با پرویز خان پرستویی هم دچار سانسور شده است و یک هو می بینید که این خانوم و این اقا رسیدن خدمت حاج آقا

 

کارگردان  فیلم می فرمایند که یکی از نقش ها در کل دچار عذاب الهی شده و از صحنه فیلم حذف شده !

اما نکته جالب توجه تغییر آخر فیلمه ! که اخر فیلم تو فیلمنامه و فیلم اصلی تو بم گرفته میشه ( اما تو نسخه اصلاحی تو خرابه های جنوب لبنان ) ! من دیگه چیزی نگم بهتره .

در کل با وجود این همه حذفیات و  ممیزی فیلم خوبی است . حتما سری به سینما بزنید .


گنجشگ نوشت ها :

۱- فاطمه معتمد اریا تو فرودگاه امام خمینی فهمید که ممنوع الخروجه ، به چه علت ،الله اعلم !

احتمالا بخاطر حضور در فیلمی که خانوم رهنورد و خاتمی توش حضور داشتند .من هم بودم ممنوع الخروجش میکردم . آدم بره  تو گناه اصلی با بانراس هم بازی بشه تو این فیلم ها بازی نکنه ! والا .

۲- نوبت دادگاهت رسید ، ولی این دادگاه همچین به ما حال نمیده ، ما منتظریم تا صبح دولتت بدمت

۳-همه هستي من آيه تاريكي‌‏ست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن‌‏ها و رستن‌‏هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي‌‏گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي‌‏آويزد
زندگي شايد طفلي‌‏است كه از مدرسه برمي‌‏گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي‌‏دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي‌‏گويد: صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي‌‏سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه‌‏هاي ساده خوشبختي خود مي‌‏نگرد
به زوال زيباي گل‌‏ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه‌‏مان كاشته‌‏اي
و به آواز قناري‌ها
كه به اندازه يك پنجره مي‌‏خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من,
آسمانيست كه آويختن پرده‌‏اي آن‌‏را از من مي‌‏گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره‌‏هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌‏گويد:
«دستهايت را
دوست مي‌‏دارم»
دستهايم را در باغچه مي‌‏كارم
سبز خواهم شد مي‌‏دانم, مي‌‏دانم, مي‌‏دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي‌‏آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌‏هايم برگ گل كوكب مي‌‏چسبانم
كوچه‌‏اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهاي درهم وگردن‌‏هاي باريك وپاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي‌‏انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه‌‏اي هست كه قلب من آن را
ازمحله‌‏هاي كودكيم دزديده‌‏ست
سفرحجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه برمي‌‏گردد
و بدينسانست
كه كسي مي‌‏ميرد
و كسي مي‌‏ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌‏ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي‌‏شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني‌‏لبك چوبين
مي‌‏نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي‌‏ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

[ دوشنبه بیستم مهر 1388 ] [ 21:52 ] [ مصطفی ]
دیدن بعضی فیلم ها تو سینما ، این امید به آدم میده که هنوز این صنعت زنده است و به کما نرفته !

کتاب قانون مازیار میری هم جز همین فیلم هاست . فیلمی پر حرف و جذاب درباره مسلمونیه ما و اسلام اونهایی که درباره این دین تحقیق می کنند بعد می شوند مسلمان .

البته این فیلم ها دچار ممیزی های عجیب و غریب شده است !


گنجشگ نوشت ها :

۱-با اینکه آبم با سردار ببخشید دکتر قالیباف تو یه جوب نمیره ولی باید برای بازسازی سینما ازادی یه تشکر حسابی از ایشون داشته باشم . یک مجموعه کاملا فرهنگی و زیبا که اذت تماشای یک فیلم خوب رو دوچندان می کند .

۲- شنیدید که جایزه صلح نوبل رسید به حسین جان ( اوبامای خودمون ) تو این دنیا که همه چیز اتفاق می افته این هم روش ! مگه تو مراسم تقدیر از منتقدین دولت نهم به کیهان و حسین شریعتمداری هدیه تعلق نگرفت . به اوبا ما هم جایزه صلح تعلق بگیره . کیم کیمدی .

۳- ترا خبر ز دل‌ بي‌ قرار بايد و نيست‌
غم‌ تو هست‌ ولي‌ غمگسار بايد و نيست‌

اسير گريه‌ بي‌ اختيار خويشتنم‌
فغان‌ كه‌ در كف‌ من‌ اختيار بايد و نيست‌

چو شام‌ غم‌ دل‌ اندوهگين‌ نبايد و هست‌
چو صبحدم‌ نفسم‌ بي‌ غبار بايد و نيست‌

درون‌ آتش‌ از آنم‌ كه‌ آتشين‌ گل‌ من‌
مرا چوباده‌ دل‌ در كنار بايد و نيست‌

به‌ سرد مهري‌ باد خزان‌ نبايد و هست‌
به‌ فيض‌ بخشي‌ ابر بهار بايد و نيست‌

چگونه‌ لاف‌ محبت‌ زني‌،كه‌ از غم‌ عشق‌
ترا چون‌ لاله‌ دلي‌ بايد و نيست‌

كجا به‌ صحبت‌ پاكان‌ رسي‌ كه‌ ديده‌ تو
بسان‌ شبنم‌ گل‌ اشكبار بايد و نيست‌

رهي‌، به‌ شام‌ جدايي‌ چه‌ طاقتست‌ مرا
كه‌ روز وصل‌ دلم‌ را قرار بايد و نيست‌

[ شنبه هجدهم مهر 1388 ] [ 20:54 ] [ مصطفی ]
اگه قرار باشه یه روزی از چیزهایی که متنفرم یه لیست تهیه کنم . مطمئنا که معماری مدرن جز بالا نشین های اون جدوله !

من خونه قدیمی میخوام .


گنجشگ نوشت ها :

۱- تصاویری از بزرگ منشی مردی از جنس بخشش ، مردی از جنس آرامش ، مردی که تهمت زدن و نبخشیدن را بلد نیست .

 

نمی دونم سعید به سید چی گفته ! ولی هر چی هست هر چی بیشتر میگذره بیشتر به خاتمی علاقه مند میشم .

۲- باور کنید اینها ساختمانانی نیست که شهرداری دستور عقب نشینی آن را صادر کرده باشد ! باور کنید اینجا خرابه های ساختمان های زلزله زده نیست !

اینجا «بلاد شاپور» يا شهر قديمي دهدشت متعلق به دوران ساساني در کهگيلويه و بويراحمد است . یک بنای تاریخی متعلق به تمدن ایرانی !

۳-كهنه رندي بود نام نامي‌اش باباكرم
گه فروتن بود و گه انبانـــه فيس و ورم

دوخت هر دم كيسه و اندوخـــت دينــار و درم
زيســـت عمــــري كاميــاب و مالدار و محـترم

چون ز عهد كودكي تا آخرين ساعت كه مرد
نان به نرخ روز خورد


در جواني مدتي لبّاده و دستار داشت
بعد تا چندي كراوات و كت و شلوار داشت

او كه در اصلاح روي و موي خود اصرار داشت
ديدمش روزي كه از اصلاح صورت عـار داشت

گاه مو بر رخ نهاد و گاه موي از رخ سترد
نان به نرخ روز خورد



آنكه در محبس به پهلوي مدرس مي‌نشست
ناگهان از او بــــريد و با رضا خان داد دست

چون رضا خان جيم شدخودرابه حزب توده بست
چون ورق برگشت وحزب توده هم شد ورشكست

رفت و بردرگاه فرزند رضا خان سر سپرد
نان به نرخ روز خورد



در بر اهــل وفـــا رنــگ وفاكيشان گرفت
دربساط ميگساران, ساغر از ايشان گرفت

چون به درويشان رسيد آيين درويشان گرفـــت
گرگ با نيرنگ, جــا در جــامه ميشـان گــرفت

بر گلوي گوسفندان زبون دندان فشرد
نان به نرخ روز خورد



گرفتاد اندر ته درياي قلزم, شد نهنگ
ور به جنگل‌هاي افريقا درآمد, شد پلنگ

گشت مستفرنگ, اندر محفـــل اهــل فـــرنـــگ
گـاه شــد رومي رومي گــاه شــد زنگي زنگ

گاه ترك و گاه تازي, گاه مرشد, گاه كرد
نان به نرخ روز خورد



گشت در هر راه نان و آب داراي رهنورد
يافت هر دم صورتي ديگر, چون طاس تخته نرد

گاه نرشد, گاه ماده, گاه زن شــد, گـــاه مـــرد
چون به دينداران رسيد از باده خواري توبـه كـــرد

چون به ميخواران رسيد آن توبه را از ياد برد
نان به نرخ روز خورد



در بر بودائيان, آيين بودا را ستود
در بر زرتشتيان, زند و اوستا را ستود

چون مسيحي ديد, انجيـل مسيحــا را ستـــود
چون كليمي يافت, ده فرمان موســــا را ستـــود

چون مسلمان ديد, خود را از مسلمانان شمرد
نان به نرخ روز خورد



مؤمنان او را يكي از مؤمنان پنداشتند
صالحان او را نكو كار و امين پنداشتند

دزدهــا او را به دزدي بي قريـــن پنـــداشتنـــد
از چه رو جمعي چنان, جمعي چنين پنداشتنـد؟

چونكه هم در زهد شهرت داشت, هم در دستبرد
نان به نرخ روز خورد

 

 

 

 

[ شنبه هجدهم مهر 1388 ] [ 2:30 ] [ مصطفی ]
ایشون فرمودند : از کودکیمون بنویسیم . معمولا یا بهتر بگم هیچ وقت نشده از بازی های وبلاگی  ، یا از موضوعات مشترکی که مطرح میشه برا نوشتن استقبال کنم .

اما یکم این موضوع فرق داره ، یه جور احساساتم برانگیخت . کودکیمون ، کودکیه که امروز ازش به عنوان خاطره یاد میکنیم . خدایی خاطرات شیرینی بودند . داشتم فکر میکردم ، اگر یک روز چراغ جادو نصیبم بشه و غولش بگه فقط حق داری یه آرزو کنی ! آرزو میکردم برگردم دوران بچگی و دیگه هیچوقت بزرگ نشم ، نشم مثل آدم بزرگ ها ، مثل اونهایی که ............... ( ولش کن قراره از بچگی بنویسیم )

برگردم دوباره پیش اون ماشینی که مادربزرگ برام خریده بود ، ( همون که چند وقت پیش افتاد شکست ) شروع کنم به بازی ، برم باهاش تو جاده چالوس مثل آدم بزرگ ها !

دور تسلسل مگه نه ؟ 

وقتی کوچیکیم دوست داریم مثل آدم بزرگ ها شیم وقتی بزرگ میشیم دوست داریم بچه شیم .

نمی دونید چقدر دلم لک زده برا فوتبال تو کوچه . برا دوستای دوره بچگی ، که میمودن جلو در خونمون به مامانم میگفتن اگه مصطفی نیاد بازی رو میبازیم ! ( کلن ترفند بود برا بیرون کشیدن بچه ها از خونه )

یا ترس های دوره مدرسه ، وقتی که معلم میخواست درس بپرسه و شروع میکرد دفتر مدرسه رو بالا پایین کردن برا پیدا کردن یک اسم ! اون نفس راحتی که میکشیدی بعد از اینکه معلم اسم یکی دیگر رو میخوند .

وای برا کلاه قرمزی !

یادمه وقتی رفتیم سینما من گوشم درد میکرد . شدید ، اما وقتی اهای الاغ عزیز رو شنیدم یا آقای راننده یالا بزن تو دننده میخام برم تلوزیون بشم همکار مجری ، یادم رفت که گوشم چرک کرده بود .

چه جمعه های خوبی بود . فوتبالیست ها ، فوتبال صبح جمعه . وای وای وای ! اون قدیم ها (پیر شدیم رفت ) نهار های جمعه رو با قصه ظهر جمعه می خوردیم با صدای رهگذر ، یا وقتی با زور میخواستیم ظهر های بخوابیم نوار قصه گوش میدادیم ( خره خرازی میکرد ....................

دوران بچگی ، دوران بچگی ، دوران بچگی ، دوران بچگی ، دوران بچگی ، دوران بچگی ، دوران بچگی ،

هی روزگار ! ( لطفا هی را بکشید )

الان یاد معلم های ابتدایی افتادم . خانوم حسین بیگی - خانوم شعبانی- خانوم معماری - خانوم قاسمی - مرحوم آقای حسینی . ( فاتحه ای قرائت کنید لطفا )

خیلی این روزها حالمون خوشه ، خود خودش هم موضوع مطرح کرد ! 

بیاید یه بازی کنیم

گنجشگ

پر

عقاب

پر

یا کریم

پر

کبوتر پر

بچگی

پر


گنجشگ نوشت ها :


۱-گلنار مثل گلی بودکه گفتن پر پر گشته
شکر خدا دوباره ، به ده ما برگشته
 
۲-خونه مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادي و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفاي تازه داره
خونه مادر بزرگه گياه و سبزه داره
کنار خونه ما هميشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوي گل اينجا همش بهاره
دل وقتي مهربونه شادي مياد مي مونه
خوشبختي از رو ديوار سر ميکشه تو خونه
خونه مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادي و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفاي تازه داره
خونه مادر بزرگه گياه و سبزه داره
 
۳ گربه خوش صدا منم
ببین چه خوب ساز میزنم
با صدای زنبورکم
غصه ها رو دور میکنم
قد و قواره م نبین
لباس پاره مو نبین
سرم تو یه سرهاست
ابرو دارم همه جا
 
 
[ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ] [ 1:2 ] [ مصطفی ]
نگاهی به سی سال گذشته انقلای اسلامی ، تغییر هویت مسئولین کشور است . این تغییر رو این پایین اوردم . بدون هیچ  توضیحی خودتون قضاوت کنید .

اول مکلا ها

روحانیون

سپاهیون

 

خود بخوان این حدیث مجمل !


گنجشگ نوشت ها :

۱-دوستان‌ شرح‌ پريشاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
داستان‌ غم‌ پنهاني‌ من‌ گوش‌ كنيد

قصه‌ بي‌ سرو ساماني‌ من‌ گوش‌ كنيد
گفتگوي‌ من‌ و حيراني‌ من‌ گوش‌ كنيد

شرح‌ اين‌ قصه‌ جانسوز نهفتن‌ تاكي‌
سوختم‌، سوختم‌ اين‌ راز نگفتن‌ تاكي

روزگاري‌ من‌ و دل‌ ساكن‌ كوئي‌ بوديم‌
ساكن‌ كوي‌ بت‌ عربده‌جوئي‌ بوديم‌

دين‌ و دل‌ باخته‌ ديوانه‌ روئي‌ بوديم‌
بسته‌ سلسله‌ سلسله‌ موئي‌ بوديم‌

كس‌ در آن‌ سلسله‌ غير از من‌ و دل‌ بند نبود
يك‌ گرفتار از اين‌ جمله‌ كه‌ هستند نبود

نرگس‌ غمزه‌زنش‌ اين‌ همه‌ بيمار نداشت‌
سنبل‌ پرشكنش‌ هيچ‌ گرفتار نداشت‌

اين‌ همه‌ مشتري‌ و گرمي‌ بازار نداشت‌
يوسفي‌ بود ولي‌ هيچ‌ خريدار نداشت‌

اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌
باعث‌ گرمي‌ بازار شدش‌ من‌ بودم‌

... گرچه‌ از خاطر وحشي‌ هوس‌ روي‌ تو رفت‌
وز دلش‌ آرزوي‌ قامت‌ دلجوي‌ تو رفت‌

شد دل‌ آزرده‌ و آزرده‌ دل‌ از كوي‌ تو رفت‌
با دل‌ پرگله‌ از ناخوشي‌ روي‌ تو رفت‌

حاش‌ ا... كه‌ وفاي‌ تو فراموش‌ كند
سخن‌ مصلحت‌ آميز كسان‌ گوش‌ كند

[ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ] [ 1:17 ] [ مصطفی ]
به چیزی که دل نداره دل نبند ...


گنجشگ نوشت ها :

۱- یادتونه تو دوران مدرسه ، زیر زیرکی زیر میز پفکی ، چیپسی یا به قول امروزی ها تغذیه ! می خوردیم ؟

حالا یه نماینده محترم مجلس به دور از نگاه رئیس محترم مجلس ، در حال آماده کردن نسکافه هستند!

ماشالله چه منظم و خوش سلیقه هم هستند !

 

۲-به نگاه عاقل اندر سفیه این خانوم کوچولو به مامانش کنید ، فکر میکنید چی داره با خودش میگه

 ۳- داره خوش میگذره !  
 
 
  در اين زمانه بي‌‌هاي و هوي لال پرست
خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براي اين همه ناباور خيال پرست؟

به شب نشيني خرچنگهاي مردابي
چگونه رقص كند, ماهي زلال پرست !

رسيده‌ها چه غريب و نچيده مي‌‌افتند
به پاي هرزه علفهاي باغ كال پرست!

رسيده‌ام به كمالي كه جز اناالحق نيست
كمال دار براي من كمال پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاري است ـ
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

[ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ] [ 0:53 ] [ مصطفی ]
این فیلم در چشم باد انصافا یه شاهکار تلوزیونیه . یه فیلمی که میتونه آدم ببره تو دورانی که متعلق به پدربزرگان ماست .

خاصه مراسم عروسی که امشب نشون داد که با مراسم عروسی های ما خیلی فرق داشت ! نه توش از رقص های عجیب قریب خبری نبود نه از ساسی مانکن نه از...

جدا چه روزگار با عشقی بوده ها اون روزها .

آدم دوست داره بعضی وقت ها هر چی از دهنش در میاد نثار مدرنیته و تکنولوژی کنه .

 


گنجشگ نوشت ها :

۱- ديدار تيم هاي استقلال و پرسپوليس

آخه یکی نیست بهش بگه تو الان باید تو اسمون باشی وسط زمین فوتبال چی کار میکنی ؟

بین خودمون امروز این پرسپولیسی ها مثل این کبوتره از دست استقلال در رفتن ها ! با اینکه ملت میگفت فوتبال سیاسی نمی خوایم . یا حسین ......

۲-شنیدید ؟

نخست وزیر پاکستان هم گفته که از ساداته ! آدم یاد سید بودن بعضی ها میندازه !

۳-این هم شعری از عارف قزوینی که تو مراسم عروسی فیلم در چشم باد خونده شد

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد
دل تنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ      چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ     نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ        چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ       نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ی ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ         چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ        نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ         چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ        نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


از دست عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ          چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ         نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ           چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ          نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ 

[ شنبه یازدهم مهر 1388 ] [ 0:48 ] [ مصطفی ]
جمعه روز دربی استقلال و پرسپولیس ! مسابقه ای که یک هفته قبل و یک ماه بعد ذهن و وقت مردم رو به خودش اختصاص میده .

مساویش رو نرو ، برد حریف رو مخ راه میره ، برد تیمت رو ذهن هوادران اون تیم راه میره ! کلا مسابقه ی رو نرویه این بازی .

حالا فکر کنید ۶۶ مسابقه قبل از این برگزار شد ه که استقلال ( سلطان قلب ها ) ۲۰ بار تنوسته پرسپولیس (لنگ معروف ) رو شکست بده ، ۳۰ مسابقه هم مساوی شده ، یه چند تا بازی هم پرسپولیس برده .

حالا نتایج کلی بازی های این دوتا رو ببینید .

1- شانزدهم فروردين سال 1347
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

2- بيستم دي سال 1347
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

3- سيزدهم مرداد سال 1348
پرسپوليس يك - استقلال 3
گل ها: احمد منشي زاده(8)، علي جباري (44) و كارو حق ورديان (88) براي استقلال – كاظم گنجاپور (72) براي پرسپوليس

4- هفدهم بهمن سال 1348
پرسپوليس صفر - استقلال 3
(اين اولين بازي ناتمام دو تيم بود كه نتيجه آن با راي فدراسيون فوتبال 3 بر صفر به سود استقلال اعلام شد)

5- سوم مهر سال 1349
پرسپوليس 2 - استقلال 3
گل ها: جواد قراب (73)، كارو حق ورديان (87) وعباس مژدهي (88) براي استقلال – علي پروين (7) و حسين كلاني (23) براي پرسپوليس

6- بيست و هفتم دي سال 1349
استقلال 3 - پرسپوليس صفر
(اين دومين بازي ناتمام دو تيم كه نتيجه آن با راي فدراسيون فوتبال 3 بر صفر به سود استقلال اعلام شد)

7- بيست و هشتم خرداد سال 1350
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: غلامحسين مظلومي ( 30) براي استقلال – صفر ايرانپاك (90) براي پرسپوليس

8- پانزدهم بهمن سال 1350
پرسپوليس 4 - استقلال يك
گل ها: حسين كلاني (43 و 90)، صفر ايرانپاك (56) و محمود خوردبين (75) براي پرسپوليس – علي جباري (73) براي استقلال

9- سوم فروردين سال 1351
پرسپوليس 2- استقلال صفر
گل ها: صفر ايرانپاك (50) و حسين كلاني (89) براي پرسپوليس

10- يازدهم اسفند سال 1351
استقلال 2 - پرسپوليس صفر
گل ها: علي جباري (40 و 87) براي استقلال

11- بيست و پنجم خرداد سال 1351
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: رضا عادلخاني (3) براي استقلال 

13- هجدهم آذر سال 1352
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: همايون بهزادي (46) براي پرسپوليس – علي جباري (70) براي استقلال

14- چهارم خرداد سال 1353
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: حسن روشن (88) براي استقلال

15 - بيست و هفتم آذر سال 1353
پرسپوليس 2 - استقلال يك
گل ها: صفر ايرانپاك (50) و اسماعيل حاج رحيمي پور (70) براي پرسپوليس – غلامحسين مظلومي (60) براي استقلال

16- پانزدهم ارديبهشت سال 1354
استقلال 3 - پرسپوليس يك
گل ها: غلامحسين مظلومي (11 و 62) و مسعود مژدهي (47) براي استقلال – صفر ايرانپاك (53) براي پرسپوليس

17- بيست و پنجم مهر سال 1354
پرسپوليس 2 - استقلال صفر
گل ها: جهانگير فتاحي (22) و اسماعيل حاج رحيمي پور (38) براي پرسپوليس

18- بيست و هفتم اسفند سال 1354
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: مسعود مژدهي (20) براي استقلال – محمود خوردبين (85) براي پرسپوليس

19- دوم مهر سال 1355
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: هادي نراقي (26) براي استقلال – علي پروين (40) براي پرسپوليس

20- هجدهم ارديبهشت سال 1356
استقلال 3 - پرسپوليس صفر
گل ها: محرم عاشوري (45)، حسن روشن (83) و سعيد مراغه چيان (88) براي استقلال

21- هجدهم آذر سال 1356
پرسپوليس 2 - استقلال يك
گل ها: صفر ايرانپاك (15 و 34) براي پرسپوليس – حسن روشن (85) براي استقلال

22- بيست و پنجم آبان سال 1358
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: غلامرضا فتح آبادي (42) براي استقلال

23- سيزدهم تير سال 1359
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

24 - شانزدهم مهر سال 1360
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

25- هفدهم دي سال 1361
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: غلامرضا فتح آبادي (10) براي پرسپوليس – بهتاش فريبا (87) براي استقلال

26- پانزدهم مهر سال 1362
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: پرويز مظلومي (59) براي استقلال

27- بيست و پنجم خرداد سال 1365
پرسپوليس 3 - استقلال صفر
گل ها: شاهرخ بياني (12و 52) و ناصر محمدخاني ( 62) براي پرسپوليس

28- هفتم فروردين سال 1366
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

29- هجدهم شهريور سال 1367
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: فرشاد پيوس (46) براي پرسپوليس – جعفر مختاري فر (60) براي استقلال

30- نوزدهم اسفند سال 1367
پرسپوليس صفر(4) - استقلال صفر(2)
اين مسابقه در چارچوب رقابت هاي جام حذفي برگزار شد و پرسپوليس در ضربات پنالتي استقلال را مغلوب كرد.

31- هفدهم آذر سال 1368
پرسپوليس يك - استقلال صفر
گل: رضا عابديان (18) براي پرسپوليس

32- چهارم خرداد سال 1369
استقلال 2 - پرسپوليس يك
گل ها: عباس سرخاب (46) و عبدالصمد مرفاوي (72) براي استقلال – نادر مير احمديان (12) براي پرسپوليس

33- بيست و هشتم دي سال 1369
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: شاهرخ بياني (62) براي استقلال – فرشاد پيوس (75) براي پرسپوليس

34- چهارم بهمن سال 1370
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

35- پانزدهم اسفند سال 1370
استقلال 2 - پرسپوليس صفر
گل ها: عبدالصمد مرفاوي (8) و صادق ورمزيار (15) براي استقلال

36- هشتم خرداد سال 1371
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: عبدالصمد مرفاوي (48) براي استقلال

37 - يازدهم دي سال 1371
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

38 - پانزدهم دي سال 1373
استقلال 3- پرسپوليس صفر
(اين سومين بازي ناتمام دو تيم بود كه نتيجه آن با راي فدراسيون فوتبال 3 بر صفر به سود استقلال اعلام شد)

39- هفتم بهمن سال 1373
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

40- ششم مرداد سال 1374
استقلال 3 - پرسپوليس يك
گل ها: ادموند اختر (7)، صادق ورمزيار (16) و محمد تقوي (36) براي استقلال – مرتضي كرماني مقام (49) براي پرسپوليس

41- هشتم دي سال 1374
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

42- بيست و هفتم مهر سال 1375
پرسپوليس يك - استقلال صفر
گل: ادموند بزيك (87) براي پرسپوليس

43- بيستم تير سال 1376
پرسپوليس 3 - استقلال صفر
گل ها: ادموند بزيك (30)، مهدي مهدوي كيا (70) و بهنام طاهرزاده (87) براي پرسپوليس

44- بيست و دوم آبان سال 1377
پرسپوليس يك - استقلال صفر
گل ها: مهدي هاشمي نسب (45) براي پرسپوليس

45- دوم فروردين سال 1378
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: مهدي هاشمي نسب (3) براي پرسپوليس – فرد ملكيان (43) براي استقلال

46- بيستم تير سال 1378
پرسپوليس 2 - استقلال يك
گل ها: مهدي هاشمي نسب (12) و افشين پيرواني (85) براي پرسپوليس – سهراب بختياري زاده (50) براي استقلال

47- دوم مهر سال 1378
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

48- هشتم اسفند سال 1378
پرسپوليس 2 - استقلال صفر
گل ها: مهدي هاشمي نسب (8) و پايان رافت (80) براي پرسپوليس

49- نهم دي سال 1379
پرسپوليس 2 - استقلال 2
گل ها: بهروز رهبري فر(57) و علي كريمي(89) براي پرسپوليس – محمد نوازي(67) و مهدي هاشمي نسب(86) براي استقلال

50- پنجم اسفند سال 1379
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: عليرضا اكبرپور (72) براي استقلال

51 - بيست و هشتم اسفند سال 1380
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: رضا جباري (25) براي پرسپوليس – محمد نوازي (38) براي استقلال

52- نوزدهم ارديبهشت سال 1381
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

53 - بيستم دي سال 1381
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: علي سامره (1) براي استقلال – علي انصاريان (70) براي پرسپوليس

54- بيست و سوم خرداد سال 1382
پرسپوليس 2 - استقلال يك
گل ها: يحيي گل محمدي (11) و بهنام ابوالقاسم پور (50) براي پرسپوليس – عليرضا اكبرپور (63) براي استقلال

55- بيست و پنجم مهر سال 1382
استقلال 2- پرسپوليس يك
گل ها: علي سامره (8) و محمود فكري (57) براي استقلال – عيسي ترائوره (70) براي پرسپوليس

56- سيزدهم بهمن سال 1382
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: داوود سيد عباسي (3) براي استقلال – حامد كاويانپور (20) براي پرسپوليس

57- اول آبان سال 1383
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

58- هفتم اسفند سال 1383
استقلال 3 - پرسپوليس 2
گل ها: غلامرضا عنايتي(68)، محمود فكري(83) و پيروز قرباني(90) براي استقلال – سهراب انتظاري(77) و شيث رضايي(84) براي پرسپوليس

59- چهاردهم آبان سال 1384
استقلال يك - پرسپوليس صفر
گل: غلامرضا عنايتي ( 56 ) براي استقلال

60- نوزدهم اسفند سال 1384
پرسپوليس صفر - استقلال صفر

61- دوازدهم آبان سال 1385
پرسپوليس 2 - استقلال يك
گل ها: مهرزاد معدنچي (23) و مهرداد اولادي (70) براي پرسپوليس – اميرحسين صادقي (17) براي استقلال

62- دهم فروردين 1386
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: عليرضا واحدى‌ نيكبخت‌ (13) براي پرسپوليس – على‌ عليزاده‌ (42) براي استقلال

63- بيست و دوم مهر 1386
استقلال يك - پرسپوليس يك
گل ها: اميد رضا روانخواه (58) براي استقلال - محسن خليلي (83) براي پرسپوليس

64- پانزدهم فروردين ماه 1387
پرسپوليس يك - استقلال يك
گل ها: محسن خليلي (28) براي پرسپوليس - اميد رضا روانخواه (4) براي استقلال

65 - 12 مهرماه 1387
پرسپوليس يك -استقلال يك
گل ها: علي كريمي (88) براي پرسپوليس- آرش برهاني (46) براي استقلال

66- 25 بهمن 1387
استقلال يك - پرسپوليس يك
گل ها: مجتبي جباري(57) براي استقلال- مازيار زارع (2+90 پنالتي) براي پرسپوليس

دربی ۶۷ هم معلومه نتیجش چی میشه دیگه .

نمیگم استقلال بنده میشه ولی مطمئنم که پیروزی بازنده میشه !



گنجشگ نوشت ها :

۱- هشتم مهر ماه روز بزرگداشت مولاناست . روزی که همه مراسم میگرن جز ایرانی ها ! ترک ها ، هندی ها و....

کاش مولانا فلسطینی بود ، یا تو اینترنت یه خبر دروغ ازش رفته بودن یا تو یک کشور اروپایی کشته بودنش یا....

۲- حالا چون ما نشون بدیم که به یاد مولانا هستیم ، یکان یکان شما برای شادی روحش فاتحه ای رو قرائت کنید

۳- چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي, نه غمگساري
نه به انتظار ياري, نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري

دل من ! چه حيف بودي كه چنين زكار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري.....

۴-بعد از پست نوشت :

از جنبه سیاسیش نزاشتم ها

 

[ پنجشنبه نهم مهر 1388 ] [ 0:33 ] [ مصطفی ]
امروز یکی از اسباب بازی های دوران طفولیتم افتاد شکست .

ماشینی که مادربزرگم برا تولد ۳ سالگیم برام خریده بود .

تقریبا میشه گفت که کلی خاطرات هم باهاش افتاد شکست !


گنجشگ نوشت ها :

۱- امروز تو یه خیابونی کار داشتم که به علت وسعتش ، این ماشین های تعلیم رانندگی زیاد میومدن اونجا . شاید باور نکنید ، اونجا بود که فهمیدم چرا آمار تصادفات تو ایران رو به افزایشه !

از ۲۰ تا ماشین ۱۷ تاش خانوم بودند که داشتند اموزش میدیدند !

۲-این عرب ها هم بی جنبه هستند ها ! تا یه دانشگاه مختلط پیدا کردند فکردند دیسکو و شروع کردند به بزن و برقص

بی جنبه ها ، ما الان چند سال دانشگاهامون مختلطه . یک بار شنیدید از این کارا کنیم !

۳- دیروز شنیدم یکی از مسائل آخرالزمان توقیف شدن روزنامه کیهان ! روزنامه ای که با این همه شکایت از بیت امام بگیر تا شخصیت های سیاسی و مذهبی  هنوز داره با قدرت به کارش ادامه میده !

۴-شب, اين سر گيسوي ندارد كه تو داري
آغوش گل اين بوي ندارد كه تو داري

نر گس كه فريبد دل صاحب نظران را
اين چشم سخنگوي ندارد كه تو داري

نيلوفر سيراب, كه افشانده سر زلف
اين خرمن گيسوي ندارد كه تو داري

پروانه كه هر دم زگلي بوسه ربايد
اين طبع هوس جوي ندارد كه تو داري

غير از دل جان سخت رهي, كز تو نيازرد
كس طاقت اين خوي ندارد كه تو داري

[ چهارشنبه هشتم مهر 1388 ] [ 0:17 ] [ مصطفی ]
دیروز داشتم قسمت دوم یا سوم فیلم در چشم باد می دیدم . همون قسمت که دایی عباس عروسی کرده بود و میان خبر میدن رشت سقوط کرده !

من خوب خبر داشتم چه اتفاقی تو فیلم میفته . می خواستم به نیوشا صیغمی بگم که از این به بعد چه مشکلاتی پیش رو داره !

جدا صبری عجیبی می خواد دونستن اتفاقاتی که قراره بیفته تو آینده و شما از اون خبردارید . حالا این اتفاقات میخواد تلخ باشه یا شیرین .


گنجشگ نوشت ها :

۱- امروز روز رسمی شروع دانشگاه بود . روز پر حادثه ای که البته آقای دانشجو این اتفاقات رو ندیده بوده و گفته که بادکنک های سبز تو دانشگاه تهران رو هم ندیده !

 

 

 

۲- چندتا عکس از دل تاریخ

۳- این هم یه عکس قدیمی از رئیس جمهور و وزیر سابق کشور

 ۴- محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: اي دوست, اين پيراهن است, افسار نيست

گفت: مستي, زآن سبب افتان و خيزان مى روي
گفت: جرم راه رفتن نيست, ره هموار نيست

گفت, مى بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت: رو صبح آي, قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت: نزديك است والي را سراي, آنجا شويم
گفت: والي از كجا در خانه خّمار نيست

گفت: تا داروغه را گوييم, در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: كار شرع,‌كار درهم و دينار نيست

گفت: از بهر غرامت,‌جامه‌ات بيرون كنم
گفت: پوسيده است, جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت: آگه نيستي كز سر درافتادت كلاه
گفت: در سر عقل بايد, بى كلاهي عار نيست

گفت: مىبسيار خوردي زآن چنين بى خود شدي
گفت: اي بيهوده گو, حرف كم و بسيار نيست

گفت: بايد حد زند هشيار مردم, مست را
گفت: هشياري بيار, اينجا كسي هشيار نيست

 

   

 

[ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 0:46 ] [ مصطفی ]
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!


گنجشگ نوشت ها :

۱- ازم نپرسید چرا دیالوگ های آژانس اینجا میزارم . یه جور لجبازی شخصیه !

۲- چندتا عکس از استقبال خود جوش ! دانشجویان از دکتر احمدی نژاد رو ببینید

 

 

با این عکس خیلی حال کردم .

اقای دکتر ، نگاه من الان به شما اینطوریست . سیاه ، سیاه ! امیدوارم بتوانید آن را تغییر دهید .

بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
زبام نيلي شب،
كه رهگذر نسيمش به هر كرانه برد.

ز خشك سال چه ترسي!
ـ كه سد بستي بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....

در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خادار، گذشته.
حريق شعله ي گوگردیِ بنفشه چه زيباست!

هزار آينه جاري ست.
هزار آينه اينك، به همسرايي قلبِ تو مي تپد با شوق.
زمين تهي ست ز زندان،
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني.»

[ یکشنبه پنجم مهر 1388 ] [ 19:3 ] [ مصطفی ]

عباس: مو اصلا توقعی نداشتم...سر زمین بودُم با تراکتور....جنگ هم که تموم شد،برگشتُم سر همو زمین،بی تراکتور! مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم.حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن....خواهر با شمام ، شما سهمتون رو دادین.سهمتون همین نیش‌هایی بود که زدین...دست شما درد نکنه..!

قسمتی از فیلم آژانس شیشه ای

نوذر: ... داد میزدید کربلایی هاش بسم الله .. !زیارت قبول! ... به اینام یاد بدین دست خالی جنگیدن رو ...!! حالا دیگه نه شما اونجائین، نه من. هر دومون اینجائیم. چه فرقی کرد؟! ... حالا من ريه ام رو از دست دادم ... تو پاهاتو .. آقا سعید چشماشو ...

قسمتی از کرخه تا راین


گنجشگ نوشت ها :

۱- اجازه بدید اینجا باز هم کمی به خودم و طرفدارن سبز اعتراض کنم . تو جریان کنسرت کروه سون در برج میلاد در سانس دوم جناب آقای شریفی نیا و خانواده محترمشون توسط حضار هو شدند .

بار ها گفتم معتقدین به آزادی بیان خود باید پایبند به این اصول باشند . او در مراسم تنفیذ شرکت کرده بود بخاطر عقیده اش . یاد بگیریم کسی را بخاطر عقیده اش هو نمی کنند ، اعدام هم نمی کنند !

۲- یک دقیقه سکوت برای هم دردی با پرسپولیسی های عزیز

۳-دیگر نگران دانشگاه رفتن خود نباشید . ۷۸ دانشگاه ونزوئلا منتظر شما هستند . مورد تایید وزارت علوم

خدا خودت به ما صبر بده !

فکر کنم چند وقت دیگه دانشگاه های زنگار ، کومور ، اتیوپی و... هم مورد تایید وزارت علوم قرار بگیره . اونوقت دانشگاه های معتبر اروپایی مورد تایید قرار نمی گیرند یا باید معادل سازی بشند .

۴-کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود،همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه

موج شراب و موج آب بقا يكي است
هرچند پرده هاست مخالف، نوا يكي است

خواهي به كعبه روكن و خواهي به سومنات
از اختلاف راه چه غم، رهنما يكي است

اين ما و من نتيجـﮥ بيگانگي بود
صد دل به يكدگر چو شود آشنا، يكي است

در چشمِ پاك بين نبوَد رسمِ امتياز
در آفتاب، سايـﮥ شاه و گدا يكي است

بي ساقي و شراب، غم از دل نمي ‏رود
اين درد را طبيب يكي و دوا يكي است

از حرفِ خود به تيغ نگرديم چون قلم
هرچند دل دو نيم بود، حرف ما يكي است


صائب شكايت از ستم يار چون كند؟
هر جا كه عشق هست، جفا و وفا يكي است

[ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 11:42 ] [ مصطفی ]
فکر کن پنج تا بچه بزرگ کردی با هزارتا بدبختی . ما که تجربه نداریم ولی میگن بچه خیلی عزیزه ! تا زه وقتی قد میکشه ،وقت ازدواجش میرسه ، خبر میدن جنگ شده ، بچه ها باید برن جنگ ، بچه ها یکی یکی میرن جنگ بعد خبراشون یکی یکی میاد ، تو این عملیات تو اون عملیات ، همشون شهید شدند .

سخته خیلی حتی تصورش !

بعد تو تشیع جناز آخرین شهید ، لباس رزم تن بچه آخر کنی بگی به سلامت !

بعد رو کنی به خدا بگی این آخرین پسرم ، اون هم فرستادم که کربلایی بشه .

نمی فهمم ، اونا چی دیدن ، چی شنیدن که ما نمی بینیم .


گنجشک نوشت ها :

۱- تو پست قبلی جناب صاد _ قاف یه نقل قول از شهید شهید مهدی رجب بیگی گذاشت که خیلی جالب بود . حیفم اومد نخونید .

((از مردن نمی هراسیم اما می ترسیم که بعد از ما ایمانمان را سر ببرند. از یک سو باید بمانیم تا آینده شهید نشود و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند))

۲-یادتون تو مناظره شیخ مهدی به احمدی نژاد گفت :اسم اون کشورهایی که گفتن میخوان از مدیریت ایران استفاده کنند رو نام ببر . با این جمله معروف : ۶تاشون بگو ، چهارتا رو بگو ، دوتا رو بگو

وقتی صندلی های خالی مجمع عمومی سازمان ملل دیدم یاد اون صد کشور بیچاره افتادم 

 

تازه وقتی بیشتر برام جالب شد که دیدم صندلی دوستان ایران از جمله لبنان خالیه و بعضی جا هم فقط منشی ها نشستن .

و البته بازهم جای شکرش باقیه که دکتر احمدی نژاد همراه های خوبی را با خودش به سفر لنگه دنیا میبره که تنهایی رو اونجا حس نکنه .

یاد روزهایی بخیر که مجمع عمومی سازمان ملل بعد از سخنرانی مرد گفتگوی تمدن ها برای او ایستاده کف زدند .

۳- یه عکس بدون شرح ولی کلی شرح توش خوابیده  !

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

[ جمعه سوم مهر 1388 ] [ 0:46 ] [ مصطفی ]
دوباره وقتشه !

هفته دفاع مقدس میگم .

حماسه آفرینی و شجاعت یه سری جون .

دوباره شروع شد ، حرف های تکراری و هزار تا سوال بی جواب برای ما که تو جنگ به دنیا اومدیم ولی جنگ ندیدیم !

کاش یکی پیدا میشد ، کمی از درد ما می پرسید .

می خوام تو این چند روز از جنگ حرف بزنم ، از حرف های ما و حرف های پدرامون !

پایه اید دیگه ؟


گنجشگ نوشت ها :

۱- آدم تو این مملکت چیزهایی می شنوه که شاخ درمیاره !

پلیس امنیت عمومی ناجا اعلام کرد : 

که فروشگاه های فروش لباس حق گذاشتن پاپیون و کروات رو در معرض عموم ندارند . هر کی علتش رو فهمید یا تو جایی فتوایی یا قانونی درباره عدم استفاده از کروات دید به ما هم بگه .

۲- امروز یه جمله ای خوندم از یوخن هیپلر که خیلی بهم حال داد و جواب خیلی ها هم تو این جمله نهفته است .

خاتمی در داخل ایران محبوب است ، در خارج از ایران معتبر ....

۳- اون هواپیماه بود که یه زمانی گفتند : پول بیت المال و ما ازش استفاده نمیکنم و ....

امروز و سال های قبل آقای رئیس جمهور میبرن امریکا تا از حق مردم فلسطین تو سازمان ملل دفاع کنه !

۴- بچه ها هر وقت یه هواپیما از بالای سرتون رد شد حتما با موبایلتون فیلم بگیرید ، چون شاید سقوط کرد و شما تنوستید کلی معروف شید .

یکی دیگه تو ورامین افتاد

۵- هنوز سخته باور کردن رفتن پرویز مشکاتیان ( برای شادی روحش فاتحه ای رو قرائت کنید )

۶- نمی دانم چرا این روزها اینقدر تلخم ! تلخیم رو به دل نگیرید .

۷- شعری از قیصر امین پور درباره جنگ


مى خواستم
شعرى براى جنگ بگويم
ديدم نمى شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلم ها را
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزترى برداشت
بايد براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
-با واژه فشنگ-
مى خواستم
شعرى براى جنگ بگويم
شعرى براى شهر خودم -دزفول-
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايى كلام مرا مى كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه هاى شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاى خاكى مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
بايد كه شعر خاكى و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
-هرچند ناتمام-
گفتم:
در شهر ما
ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست
اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مى نالد
تنها ميان ساكت شب ها
برخواب ناتمام جسدها
خفاش هاى وحشى دشمن
حتى ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاى كور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسى نيست
كاين گور ديگرى است كه استاده است
در انتظار شب
ديگر ستارگان را
حتى
هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره ها
شبگردهاى دشمن ما باشند
اينجا
حتى
از انفجار ماه تعجب نمى كنند
اينجا
تنها ستارگان
از برج هاى فاصله مى بينند
كه شب چقدر موقع منفورى است
اما اگر ستاره زبان مى داشت
چه شعرها كه از بد شب مى گفت
گوياتر از زبان من گنگ
آرى
شب موقع بدى است
هر شب تمام ما
با چشم هاى زل زده مى بينيم
عفريت مرگ را
كابوس آشناى شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مى پوشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفته ايم:
شايد
اين شام، شام آخر ما باشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفته ايم:
امشب
در خانه هاى خاكى خواب آلود
جيغ كدام مادر بيدار است
كه در گلو نيامده مى خشكد
اينجا
گاهى سربريده مردى را
تنها
بايد ز بام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاك و آهن خونين را
وقتى به چنگ و ناخن خود مى كنيم
در زير خاك گل شده مى بينيم:
زن روى چرخ كوچك خياطى
خاموش مانده است
اينجا سپور هر صبح
خاكستر عزيز كسى را
همراه مى برد
اينجا براى ماندن
حتى هوا كم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اخبار بارهاى گل و سنگ
بر قلب هاى كوچك
در گورهاى تنگ
اما
من از درون سينه خبر دارم
از خانه هاى خونين
از قصه عروسك خون آلود
از انفجار مغز سرى كوچك
بر بالشى كه مملو رؤياهاست
-رؤياى كودكانه شيرين-
از آن شب سياه
آن شب كه در غبار
مردى به روى جوى خيابان
خم بود
با چشم هاى سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مى گشت
باور كنيد
من با دو چشم مات خودم ديدم
كه كودكى ز ترس خطر تند مى دويد
اما سرى نداشت
لختى دگر به روى زمين غلتيد
و ساعتى دگر
مردى خميده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دوچرخه
سوى مزار كودك خود مى برد
چيزى درون سينه او كم بود...
***
اما اين شانه هاى گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مى لرزند
اينان
هرچند
بشكسته زانوان و كمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
-بى هيچ خان و مان-
در گوششان كلام امام است
-فتواى استقامت و ايثار-
بر دوششان درفش قيام است
بارى
اين حرف هاى داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست
ديوار!
ديوار سرد و سنگى سيار!
آيا رواست مرده بمانى
در بند آن كه زنده بمانى
نه!
بايد گلوى مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشكيده است
بايد سلاح تيزترى برداشت
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست...

[ پنجشنبه دوم مهر 1388 ] [ 0:45 ] [ مصطفی ]
درباره وبلاگ

گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوض نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوض نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي

كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حاکم باشي

امکانات وب